داشتم دفتر انشا بچگیامو ورق می زنم به یه چیز خیلی جالب برمی خوردم یه انشا بامزه یه نوستالژی قشنگ بود برام دوس دارم شما هم بخونید
موضوع انشا مون آهسته آهسته در گوشت .... بود.
آهسته آهسته در گوشت آواز خوندم برایت قصه خوندم دیدم توجه نمی کنی کم کم صدامو بلند کردم برات بلند بلند آواز خوندم. برات فیلم تعریف کردم بهترین موسیقی دنیارو برات گذاشتم ولی تو فقط لبخند از روی درموندگی زدی . خسته شدم دیگه سرت داد می کشیدم ولی تو نمی فهمیدی آخر سر همسایه مون از دستم شاکی شد ولی تو بازم نفهمیدی . چرا؟ بهت گفتم سرم درد گرفته از صدای بوق ماشینا ولی انگار نمی فهمیدی چی می گم ! از سردرد خوابم گرفته بود بهت گفتم شب بخیر ولی تو به دیوار خیره شدی !
چند بار گفتم شب بخیر جواب نمی دادی سرت داد کشیدم ولی تو حتی نگامم نمی کردی .
آخر سر وقتی مامانت اومد دنبالت گفت که ناشنوایی!!!!
من واقا متاسفم نمی خواستم این جوری بشه رفیق .
آه خدا می فهمی ؟؟!؟!؟!؟1؟1
نظرات ()